خرید بک لینک

هو المحبوب

دیروز؛ میان سردی غروب جمعه و هوا،

«من» نشستهبودم روی نیمکتی سرد، گوشهی پارکی متروک.

و مثل تمام لحظههای این ۲ماه نشستهبود در قلبم غباری از ترس و دلتنگی....

و جا خوش کردهبود در گلویم، اژدهای هفتسرِ بغض....

و در چشمهای دیوِ اشک....

و در وجودم هیولای د ل ت ن گ ی....

ناگاه آمد.

از دور پرسید: قهوه میخوری؟

و سر بالا انداختم که یعنی نه....

گفت: نترس!

ناگاه به اتصالِ سینِ نترساش، اشک دوید در چشمهایم، که چه میشود؟ که چه کنم؟ که اصلاً چه میتوانم بکنم؟ «من» تا به امروز حق را چنین ضعیف و خمیده و بیپناه ندیدهاست.....

آمد نزدیکتر..... و نشست..... هم کنارم و هم در قلبم.... باز گفت: نترس!

اما «من» باز لرزید در خودش....

دستش را گذاشت روی کتفام، و سرانگشتانش را فشار داد روی استخوانی که پر بود از خستگی،

و انگار سلولهای خستگی فقط منتظرِ سرانگشتان او بودند برای رها کردن استخوانم.

گفت:

از ناآرامی،

از رنج،

از جنگ،

از سیاست،

از این یتیمِ بددهنِ بیسامان، از هیچچیز نترس!

من اما؛

فکر میکردم به «تو» که میان هیچ لحظهای نیستی....



برچسب: نویسنده: بنیامین عباسیان تاريخ: دوشنبه 20 اسفند 1397 ساعت: 6:50

صفحه بندی