بسمالله
دیروز، حوالی غروب، درست توو اوج درس و تست کنکور، احساس کردم دیگه نمیتونم نفس بکشم. دیگه قلبم جون نداره بتپه.
مثل همهی وقتایی که حالم داغون میشه و تسبیح تربتمو از تو جعبهی یادگاریهام برمیدارم، رفتم سراغش و دونه به دونه چرخوندم تو دستم، یه دور، دو دور، سه دور.....
لاحول و لاقوه الا بالله..... اشک.....لاحول و لاقوه الا بالله..... اشک...... لاحول و لاقوه..... اشک.... لاحول و لا......اشک.... لاحول....اشک.... ل ا ح و..... اشک.....
هرموقع که خیلی بهم میریزم، پا میشم میام باهاش اختلاط میکنم.
سرمو میندازم پایین، گردنمو کج میکنم، دستمو میذارم رو قلبم و بهش میگم: «اینجا مال توعه... خونهی توعه.... حریم توعه.... میکشی بکش.... میبری ببر.... زخم میزنی بزن....
اصلاً شایستی منو زخمخورده دوست داری....
ولی؛ زمین خوردنمو تماشا نکن..........»
برچسب:
نویسنده: بنیامین عباسیان